درباره نویسنده
آریا روزبه(مهرداد)
خدا هست - سیب کال باغ خدا- تمرینی ست برای رهاندن حسرت- بی قید و بند و رها و آزادم زندگی جشن شادکامی من است برای رسیدن به پر شورترین لحظه ی زندگی ام یعنی مردن من پرم از خدا و حس بی نیازی
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • آریا روزبه
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • مادر
  • دشت پر گل
  • گذری کوتاه
  • پرنده ی غمگین
  • راه فردا
  • لحظه ی اینگونه
  • من و ظلم
  • شب بارونی
  • تولد مرگ
  • اندکی با من راه بیا
  • گنگ
  • نور
  • شهری در انسوی مرز
  • شب
  • درخت
  • روزی تنها خودم را از یاد خواهم برد
  • دیگر می شود...
  • نیمه ی متروک من
  • نگاهی غمگین و صامت
  • دلخوش
  • باغ
  • صحنه
  • دره ی سر سبز
  • عکسهای پاره
  • ترور محکوم است
  • روز رفتن
  • عاشق
  • آمدی
  • پدر
  • باغ من
کلمات کلیدی مطالب
  • عشق (۳)
  • زندگی (۳)
  • سکوت (٢)
  • امید (٢)
  • تنهایی (٢)
  • خدا (٢)
  • تنها (٢)
  • پدر (٢)
  • شاملو (۱)
  • کودک (۱)
  • خـــــون (۱)
  • زندان (۱)
  • مهربانی (۱)
  • درد (۱)
  • پسر (۱)
  • شب (۱)
  • تحجر (۱)
  • ساقه (۱)
  • غم (۱)
  • احمد (۱)
  • دلم (۱)
  • مردن (۱)
  • یاد (۱)
  • بلوچ (۱)
  • منطق (۱)
  • سبز (۱)
  • سرود (۱)
  • گونه (۱)
  • صبح (۱)
  • رویش (۱)
  • انفجار (۱)
  • تیر (۱)
  • بمب (۱)
  • شهر من (۱)
  • کشاورز (۱)
  • عقیده (۱)
  • نازلی (۱)
  • ده (۱)
  • دستان (۱)
  • غمگنانه (۱)
  • انبه (۱)
  • امتداد (۱)
  • معصوم (۱)
  • چشمانت (۱)
  • دادا (۱)
  • نخل (۱)
  • آخر (۱)
  • پاشو (۱)
  • اشتتباهی (۱)
  • بلوچ چستان (۱)
  • کودک تاه (۱)
  • اضطراب (۱)
  • باغ (۱)
  • سفر (۱)
  • آب (۱)
  • درخت (۱)
  • مادر (۱)
  • اشک (۱)
  • قلب (۱)
  • شعر (۱)
  • عکس (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آبان ۸۸
  • مهر ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • دی ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
دوستان من
  • ماه مهربون
  • دختر سایه ها
  • کانگوروها عقب گرد نمی روند
  • کلـــــــــــبه دوست اینجاست
  • در جستجوی زندگی
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • جامعه ادبی بیشه
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



شام آخر
مادر
نویسنده: آریا روزبه - یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱

به تو می اندیشم که دیگر هستی ولی نیستی

به تو می اندیشم که هستی و چشمانت  گسترش مهر است و وجودت برکت

به تو که هنوز به رسم ما سیاه پوشیدی و سوگت ابدی است

ای ملکه ی جاودانگی من ،مادر من ،دلم پس از کوچ برگهای سبز فهمید که سرگذشت بارونی ما موهوم هست ...شاید روزگاری شود نبودن را تجربه کنیم نبودن در میان تاریخی جاری در میان حوض اکنون و گذشته.

مادر ای فرمانروای مهر و عاطفه دستان پر برکتت را بر سرم بکش تا لحظه ای زیبایی را درک کنم و بفهمم که مقدس ترین آفریده ی خدا مرا نوازشم کرد

 

 

 

نظرات ()



دشت پر گل
نویسنده: آریا روزبه - جمعه ٢٥ فروردین ۱۳٩۱

سکوت کردم تا پرندگان نجوا کنند من به دشت امدم تا بین گلها رها بشوم و سرمست از اسمان ابی و پرتوهای نور

قلبم را می دیدم در دشت که مجنون وار رقص سماع می کرد

من ایستاده ام و به زاده شدنم می اندیشم هنگامی که بغض هیچکس جز من گرفت و نوازش های مادر و  لبخندهای پدر

و خوشحالم که هنوز چون اسب سرکشی رها و ازاد ام در دل جنگلهای ازاد خدا

فکرم را گوشه ای می گذارم و ان را خاکستر می کنم و در گنگ می ریزم 

گوش میکنم به پرندگان که پرواز از یادشان نمی رود

حقیقت را دنبال کرده ام نمی دانم چرا مرا به دشت اورده است

رو به خدا می ایستم هنگامی که شانه هایم می لرزد و جز او هیچ کس و هیچ چیز معنی ندارد---

 به سلاطین مرده ی شرمساری می اندیشم که ذکاوت و درایتشان چونان تخته ای اب خورده ای رو به نابودی رفته بود .

 

نظرات ()



گذری کوتاه
نویسنده: آریا روزبه - جمعه ۱٢ اسفند ۱۳٩٠

اندیشیدن به هیچ ،غرق اوهام درست شبیه تابلوی دورترین نقاش شهر

ترکیب رنگها برای گفتن اندیشه ی کابوس وار تو

شبیه روشن فکرها سیگار کشیدن و خیره شدن به نقطه ای در دیوار

دست تو نیست برای همین است تصمیم گیرنده نیستی تلفن زنگ میخورد و ماموریت برده گونه ات شروع می شود انگار تصمیم به تغییر گرفته ای یا شاید دلخوش کردن چند عوام کوچه بازاری به تفکری سرتاسر پوچ

راه می  افتی غریب و بی کس غرق در اوهام و نگاه دختری سبزه انطرف خیابان لاغر و تکیده

دست خودت نیست انگار اینجوری این غم و دردها شبیه دودها به هم امیخته اند ...

دست دزدی در دزدیدن یک نارنگی اشکت را میریزد و شخصی سوار بر بهترین خودروی شهر

عدالت را میخندی و قدرت را می بینی ..گاهی باید سکوت کرد برای کامل شدن سکوت نیاز است...ما اینجا در تابلوی نمایان زیستن نگاه کرده اییم و قاضیان را دیده ایم و شلاقها را بر گرده ی نحیف مردانی از جنس باران شنیده اییم

قوی نبودیم و از مردن می ترسیدیدم به راستی چیست این زندگی و این وابستگی

بعد تیری که پیشانی ام را نشانه گرفت تازه پرواز را اموختم و تازه رها شدم در دود و اسمان و شبیه هیچ جسمی نبودم

 

نظرات ()



پرنده ی غمگین
نویسنده: آریا روزبه - سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠

بعد تو حضورم توی باغچه یک تفکر بود وهمی شبیه دورترین قطار انتظار

روزهای غمگینم را با هیچ قسمت کردم و سرخوش از این برد ساده دلانه

و تو را سرگردان دیدم میان انبوه درندگان ...براستی نشاط چیست ؟

بعد تو باورم شکست -تکه های فکرم  خاطرم را سخت برید-

شکوه ی دل من با کسی نیست -غمگینی پرنده را کسی چه میداند -باید بالی گشود و رفت و آهی کشید و دور شد تا ابدیت

هنگامه ی چیست - من هم تو این خانه ام که ویرانه هایش را من ویران نکرده ام دنبال مقصر هم نیستم -کسی چه میداند فردای ما خاطره ای خواهد شد در دل زمان

ذهنم را سخت مرور میکنم آنقدر دلشکستگی هایم زیاد هست که با اشک تسلی نمی یابد -کدامین دست را بجویم وقتی من هیچگاه مهربانی را در کوچه ی سخت تنگ و باریک  این خانه ندیدم.دلخوش به چه باشم

روزی پر می کشم این را من بخوبی باور کرده ام

نظرات ()



راه فردا
نویسنده: آریا روزبه - جمعه ٢٠ آبان ۱۳٩٠

در پی وصف تو بوده ام -اما بی خبر از ان تو را به وصف نیازی نیست

تو خود سراسر حضوری -در رنگ و آهنگ و صدا .در چشم و درخت و گیاه ،همه جا هستی

سراسر شکوهی و زیبایی و شوق و من پرم از تو ...

در آسمان که رنگ می پاشد بر دفتر سادگی های من و یا در درخت که حضور مستحکم توست و یا وزش نسیم سرد بر گونه های من در ایستادگی سفر

من راهم را شروع کرده ام ...

نظرات ()



لحظه ی اینگونه
نویسنده: آریا روزبه - پنجشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٠

یک مرد میتواند عاشق شود ؟

میتواند وابسته شود؟ وابسته ی چشم و ابروی و خال خوش دلبر!

یک مرد می تواند بگوید که دوستت دارم ؟؟

یا نه -سکوت کند و هیچگاه چیزی نگوید لام تا کام

عشق رو تو قلبش دفن کنه و با خودش خوب -یا بد -کنه ؟ نمیدونم کدوم یکی

ولی تو چی میتوانی بفهمی ؟کاش هیچ وقت نفهمی و هیچ وقت ندانی -این ارزوی من است چون من با دوست داشتن وداع کرده ام و از وابسته شدن

نگام نکن خیره نشو -چشم در چشم من نشو -ما حمورابی گون قانون خود را بر سنگ نگاشته ایم تا مبادا دل ان را تغییر دهد

وجدان من خوش باش راحت بخواب و تو ای دلبر دلفریب اگر سر جنگ داری من خیلی وقت است که با کارزار اینگونه وداع گفته ام چون شاید فردا به این لحظه بخندم

نظرات ()



من و ظلم
نویسنده: آریا روزبه - پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٠

راه افتادیم

 

ما ظلم را برداشته بودیم روی کول گذاشته بودیم و ظلم عجب خوش سخن و مهربون بود و ما توی مسیر ظلم را همچون فراعنه حمل میکردیم و ظلم وعده میداد و ما دلخوش بودیم و ساده سر و شوریده دل با جامه هایی دریده و پاههای تاول زده به جلو می رفتیم بعضی ها مردند توی مسیر.

ظلم اسم اونا رو نوشت توی دفتر مقدسی و گفت اینها پشتوانه های قیام ما هستند ما می رفتیم و کم کم می مردیم و ظلم هر لحظه فربه تر می شد .

امروز از این تنگنای جمعیت ظلم در جامه هایی ابریشمی با معشوقه اش به تماشا نشسته است و گیوتین آماده لمس گردن من است دست ظلم بالا می رود و سر من به پائین می غلتد ...

 

نظرات ()



شب بارونی
نویسنده: آریا روزبه - چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠

شب و ستاره

ثانیه های سکوت و خط ممتد جاده

قید هیچ نبودن -

آسمان تاریک و یکرنگ

شهری از دور با سوسوی چراغاش -چه خبرها که تو این شهر نیست و من غرق خیالات

مقصد کجاست تا کدام ایستگاه دلهره -باید پیاده شد اندکی راه رفت اندکی زیست -ساعتی نفس کشید -کوچه را دید و پنجره را که دیگر بسته می شود و تو ایستاده ای زیر بارون وسط کوچه غرق مهر وخیالات -تو ایستاده ای -به پاهایت فرمان میدهی اما دریغ از اطاعت -.....

.....دلم میخواهد تو این باغ بمیرم درست مثله همین باغ که خشک شد و مرد و شاخه هایش شکست -دلم میخواهد خاک این باغ تجزیه ام کند و با خود یکی ام سازد تا شاید در رستن بنفشه ای سهیم باشم

نظرات ()



تولد مرگ
نویسنده: آریا روزبه - دوشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٠

چند ساعتی بیشتر نیست که از تولد مرگم  میگذرد

تمام ثانیه ها را شمع گذاشته ام خاموش کردنشان با تو -این بیرحمی ها همیشه با تو بوده است -خاموش کردن این شمعها این سوسوهای امید با تو -که دستانت خود داسی است برای تباهی

من به ثانیه های رستگاری نزدیک میشم و دور میشوم از تمام هیاهو ی این محقر تنگ  بی نام و نشان

کمی انسوترک باغی ست مرا چشم به راه که گربه ی سفید زیبایی در خلوتش قدم میزند

و هیچ داسی خرمنی را انباشته نمیکند و هیچ کبریتی چشم طمع به توده ی محقر خشک گیاه ندارد -و گیاه خود بزرگیست سرافراز

نظرات ()



اندکی با من راه بیا
نویسنده: آریا روزبه - جمعه ۱۱ شهریور ۱۳٩٠

اندکی با من راه بیا -سکوت کن چیزی نگو -حق نداری  دلسوزی کنی(گرچه از عهده انجام اونم عاجزی و با تحلیل مسخره ی خودت مقصر میدانی شان -دلت واسه خودت بسوزه که غافلی و در حال غرق شدن

حرفشو گوش کن خوب گوش ببین چی میگه تو چشاش نگاه کن ببین برقی میبینی حسی میبینی -ببین این حس حس جنایت هست ؟؟؟؟-حس انتقام هست نه داداش این حس حسه شوکه شدن هست طوری که دیگر تورا هم نمی شناسد که مزدوری -

تورا هم نمی شناسد -

مگه دنیا رنگا رنگ نیست خب فرض کن ماهم رنگه سیاهشیم دیگه -توی رنگ خوش  برو خوش باش که با هزار کلک و نیرنگ از شکله خودت هم تو اینه بدت میاد اما نمیتونی حرف بزنی -

ای جانیان موعظه گر من طناب دار خود را بوسیده ام و همراه خود دارم -

من اینجام ساکت و دست تنهام -تو برو خوش باش و مرا از عذاب اخرت بترسان



نظرات ()



گنگ
نویسنده: آریا روزبه - یکشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٠


من یک تبتی بودم یک زحمتکش با دستان پینه بسته
حرفای دالایی لاما رو می فهمیدم و اشکهایش را نیز هم
من یک اهل باسک بودم یا شاید یک کرد آواره
و یک شورشی کوبایی با سیگار برگی به لب که دم از عزت و افتخار می زد
یا یک کره ای کله شق که پوست تنش به استخوناش چسبیده
یا شاید یک بلوچ که خانه ای ندارد و مستاجر است و همسایه ی غیر بومی ...... کلی زمین در اطراف دارد که میخواهد بفروشد
بهر حال ای دوست من یک انسانم
انسانی در بند
انسانی محصور عقاید و تنشنه ی ازادی
انسانی که محکومش کرده اند بی آنکه جرمی را مرتکب شده باشد
این گله ی خونخوار وحشی زبان نفهم دستان قوی ای برای زدن دارند اما منطقی ضعیف برای درک  و وجدانی  خوار برای عذاب نکشیدن
 
 

نظرات ()



نور
نویسنده: آریا روزبه - شنبه ۸ امرداد ۱۳٩٠

خوب و عالی بودن زیباست خدا همینجاست همراه سیب سرخ گونه های تو

ایستاده ام من هم شاید عبادت کردم تا با برابری نزدیک بشم

شاید فکرم را در خیمه گاه صلح و زیبایی و لبخند و برابری به  خوشه ی گندمی رساندم  واز سر ذوق شعرهایم را را کادو کنم و برای کسی نفرستم جز خدا چون اوست که همیشه ایستاده است

سفید پوشیدم راهم را بلدم میدانم با سفید می شود از نور گذشت و به شور ابدی رسید

چشماها حرف میزنند و چشمان کسی را که خدا را دارند میکشم توی این باغ مرا دیگر حاجتی نیست من پرم از نور و شعور آب در رگهایم

عابدان و زاهدان و صوفیان را همه خواهم گفت که ریا در کار نور نیست و اب زلال است و پاک و خدا را باید در نزدیکی نور و اب  جست

نظرات ()



شهری در انسوی مرز
نویسنده: آریا روزبه - پنجشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٠

راه را رفته ام جاده های خاکی و غروب افتاب و ستاره ی صبح که درخشان است و مردی انسوتر نماز میخواند .

زندگی پشت شیشه های گرد گرفته و افتاب سوزان تمپ و بلو

راه را رفته ام متظر شهری با هزاران عقیده

پر گرد و خاک خستگی راه و دختری که از اول راه به تو زل زده بود و زبانت را نمی فهمد

در این پاتوقکده های کوچک که دود پتی با ولع سر کشیده می شود قمار بازان نشسته اند و شب را به صبح می رسانند

و یک بطری آبجو و سنگینی الکل و تلویزیون هتل که تا صبح روشن مانده است و پنکه سقفی در هوای شرجی اش نصه جون کار میکند

هوای همیشه ابری و ازدحام جمعیت

و من

می روم

تا نوجوانی هایم را دربازارها مرور کنم


نظرات ()



شب
نویسنده: آریا روزبه - شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٠

چریکهای خسته و تنها گوشه ای نشسته اند و دستانشان در سر ،در فکر فرو رفته اند .

تفنگهای قدیمی با  قنداق چوبی 

و نور قندیلی که کم سو ، سو سو می زند

انگار شکست تلخی خورده اند

این همه تکاپو برای چه کسی ....

مردی می آید محکم بر میز میکوبد و بوی نم در اتاقک محقر و پوتینهای پر گل چریکها

شب دیر گذری بود نفسها در سینه حبس بود

چریکها راست ایستاده اند سینه ها جلو ...

مرد نیشخندی می زند و خطابه ای از جنس ریا میخواند

چریکها،کودن ،دیر فهم ،اشک می ریزند و به کودک در صحنه نمی اندیشند و پرند از اعتقاد پوچ

و ناگاه لبخندی به اشک می گراید و انفجاری قلبی را از حرکت باز می ایستاند

.

.

.

 

نظرات ()



درخت
نویسنده: آریا روزبه - دوشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٩

من درخت سیبی بودم رسته در این خاک زخمه های تیر صیاد بر بدنم پیوسته در یاد

من نه به میل خود بل با عشق یک عاشق روئیده بودم عاشق اب و افتاب

هم گل و بهار هم پائیز هم زمستان نقشی از من در این سرزمین

حالا میگویم بگذارید افتاب را ببینم و بگذارید درخت باشم و از اکسیژنم  سیر شود دل یک پسر بچه

من ایمانم را در سرپنجه های خودم محکم نگه میدارم و عفت چشمانم را بر دشت میدوزم و اعتقادم را بر سینه ام حک میکنم و هیچگاه نمیمیرم حتی اگر تبر بر ریشه هایم جریان یابد

نظرات ()



روزی تنها خودم را از یاد خواهم برد
نویسنده: آریا روزبه - پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٩

کسی میگوید نرو به من که ایستاده ام و شانه هایم از اضطراب و سکوت سنگینی میکند

میگویی خوش به حالم ،-چیزی نیست بگویم- این را در کنج قلبم دفن کرده ام که حرف نزنم و بپذیرم و خم به ابرو نیارم . ترس را دیریست از یاد برده ام .سکوت من و دم فروبستن و ماندم از بهر چیز دیگریست نمی دانم این دل را تا به کی یارای طاقت چنین طوفانیست اما سکوت کرده ام و خوب میدانم روزی خواهم رفت روزی با خاطره ای شاید در ذهن یک کودک یا در ذهن یک دوست ...

یاد گرفته ام هر وقت دلگیر شوم سکوت کنم و توی سایه های دلهره گم نشوم یاد گرفته ام من تنها خودم هستم ،و روزی تنها خودم را از یاد خواهم برد

نظرات ()



دیگر می شود...
نویسنده: آریا روزبه - پنجشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٩

دو نخل کوچک همراه کودکی من بیرون ایوان در حیاط خانه ،دست من در نوازش دانه های قرمز خرما کودکانه می چیند -نمی دانم چرا قد کشیدم و دیگر دستم به نخلهای دیروز نمی رسد.

دیروز خاکستری من پر رویا بود و خواهش-همراه و پشت سر -مطیع و آرام -ترس های کوچک دلهره های تمام شدنی -کودکی من ساقه بود که ترد بود و دیگر سخت سر شده است و نافرمان -دیگر حتی میشود از دور قداست ها را دید و سنجید .

دیگر می شود مادر را فهمید که چقدر دوستت دارد و در غم دوریت اشک می ریزدو هنگامی که تو را می بیند در آغوش میکشد و همراهش گریه میکنی و بغضت می شکندو خواهرانت که از دیدنت به وجد می آیند دیگر حتی می شود فهمید که مادر و پدر چیز دیگیریست.

...دیگر میفهمی که همه چیز چه زود تمام می شود ...

دیگر باید یادم باشد که سفرم کوتاه باشد همچون زندگی پدر ...

 

 

نظرات ()



نیمه ی متروک من
نویسنده: آریا روزبه - دوشنبه ۳ آبان ۱۳۸٩

نیمه متروک و خسته ام سرد بود ،جایی اون دور دورا در بند بود خسته بود و دلشکسته ،نشسته بود تا شاخه ی گلی را تا خشک شدن نظاره کند ،نیمه تاریک و متروک من از همه ی خوش بینیهاش پشت به پنجره کرده بود و تورا سخت فشار میداد،وجدان معذب متروک من پشت معصومیتهای کبوتران پرشکسته ،نصیب گرگی شده بود......

نیمه ی متروک پر احساس من اشک را با آستینش پاک میکرد و قدمهایش را استوار تا همچنان مقابل هدر رفتن یاد تو مقاومت کند،نیمه متروک من میرفت تا بمیرد بپژمرد .

چه غمگین بود نیمه ی متروک من وقتی لبخند تو را مهر می دانست و نوازش تورا عشق

نیمه ی متروک من مرد

نیمه ی متروک من در خاکی گرم به هدر رفت دود شد در آب رفت در خواب رفت

نیمه ی متروک من هیچ وقت ساخته نشد

نظرات ()



نگاهی غمگین و صامت
نویسنده: آریا روزبه - جمعه ۱٦ مهر ۱۳۸٩

نگاه گریان و صامت یک زن با فرزندی نحیف و بیمار در بغل ،مرا می آزرد

نگاهی که به دیوار سفید مطب دکتری دوخته شده است نگاهی غمگین ،نگاهی روستایی ،نگاهی که میگرید ولی نه اشکی و نه حرفی ،بغضش آنچنان نمایان است که بخاراش روی آینه می ماند و هر چی دیدن است را کدر میکند...

چه می شود کرد ،خیلی وقت است ترازوهای عدلمان به ریا آمیخته شده است کجاست که فرهاد داد بزند والا پیامدار محمد

 

 

نظرات ()



دلخوش
نویسنده: آریا روزبه - شنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٩

این شعر نیست خطابه ای است به شاعر مجهول زمان تا بلند بلند در بلندی شهر بخواند و با ایماها و حرکات حق به جانب به عقابی که آسمان را به زمین می پیماید در حسرتی موشی کور،نفرین بفرستد

آه چه حس لطیفی ،تن گیاه میلرزد و آنسوترک دیوار کوتاه شاعری مجهول با چند دستنوشته و زندانی که می شود توش دراز کشید و به سقف عنکبوت گرفته ی آن چشم دوخت و حس کرد که ژان پل سارتری و الان است که بغل دستی ات شلوارش را خیس کند و وانمود کند که نمی ترسد.

اینجا چوبهای خیس و پاهای لرزان این شاعرک مجهول و دوصد بار به خود نفرین می فرستد این چه شعری بود که من گفتم ...


یک قوری که سوی تو می آید و لبخند تو و حوری زیبا روی با لبخندی زیبا و کمری باریک و موهای طلایی ،توی سرت میخورد پاشو توی رویا رفتی باز، الان وقتشه به دارت بزنیم پاشو ..

سرتو تکون میدی اونم نه یکبار چند بار و تو دلت میگی : ای بابا رویا هم بهمون نیومده

اینجا تو این دشت من رها و آسوده در فکر توام که به دار آویخته میشی و پوستت کنده می شود اینجا من به تو می اندیشم به دستهای تو و چشمهای تو که به دار آویخته خواهد شد

آه چه خوش خیالم من .. آسوده و راحت شاید با یک آمپول آرامبخش وارداتی

 

 

نظرات ()



باغ
نویسنده: آریا روزبه - سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٩

این باغستان آخر سر مرا از شادی خواهد کشت

من که جز گرمی دستای تو چیزی نمی خوام، درست عینه درویشای دربه در

خیس جویباری ،لیز جلبک  ،به که چه افسون انبه را به تماشا نشسته ای

دنبال یه حس ناب هم میشود اینجا بود من که کره خره سفید را می بینم که چطور از شادی جفتک می زند و باغ خدا پر است از پرسه های پدر

کره خر جمعه،دهقان زحمتکش ،بهم قول داده که یکیشون را بهم بده اما میدونم بابام مخالفه....

انگار سرسبزیت با بودن بابا بود و بس ،امروز خشکی و جمعه ،هم دیگر کشاورزی نمی کند ...

امروز پر فحشم و نفرین

پر چشم غره هایی که دلیلش را خودم هم نمی دانم

امروز پر زخمم و درد .. پر رنج ...امروز معنی کثافت ترین واژها را می فهمم معنی رنج را معنی اشکم را که در گرمای چهاردیواری مرا به آن روزها می برد

امروز هیچکس یار نیست ...این زالوهای خونخوار رنج مرا دوچندان میکنند

امروز من عاشق مرگم عاشق تمام شدن این صفحات درد

امروز من پر تهمتم ...پر جنگ

امروز من به مردن می اندیشم و پنجره را دیریست تخته کرده ام تا مبادا دلخوشی هام گل کند

امروز من محتاج هیچی نیستم

امروز من خود یک پارچه دردم

نظرات ()



صحنه
نویسنده: آریا روزبه - پنجشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٩

همه دنبال یک شعر بودند همه به یک آرمان می اندیشیدند ،به یک قاب بر پوست زمخت شهر

همه سرود می خواندند با هماهنگی لب ها و دستها و و چشمها ،جمعیت یک دست تحسین شد و تو که از شرم و حیا ،لبخندی بر صحن قلب دلواپس زدی ،و دستهای من که با چشمهایم به حریم سبز چشمانت  بود . هنگامی که جمعیت یک صدا دست شد تازه فهمیدم باید جدی تر باشم ...اون بالا ایستادن رو در روی همه شدن ،یعنی قضاوتی  را مرتکب شدن .حتی یک لیوان آب سرد هم صدای قلب تو رو کم نکرد .فقط یک خواهش شفاف بود که راحت صدایش را می فهمید و آنهم حسی عاشقانه ی یک معصوم

چقدر معصوم شدن در بیشه زار گرگها سخت است،پیامبر را مرتکب شدن قلبی از جنس آسمان می خواهد ..و من همچنان می روم تا صدای قلب تو را بلند تر بشنوم



نظرات ()



دره ی سر سبز
نویسنده: آریا روزبه - چهارشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٩

دره ی سرسبز و رودی در آن جاری آن بالا ایستاده ام و عظمت کوهستان را به نظاره نشسته ام مه رقیقی در هوا پراکنده شده است . سکوت اینجا معنی ندارد آب داد  می زند پرنده ها حرف می زنند و حشرات روی پوستت نقش ها ی قرمز می کشند اینجا باید ایستاد و یاد گرفت که چطور نقاش زیبای جهان با مهارت چشمهایمان را بسوی عظمتش سوق می دهد - بعد این دره خانه ای ست زیبا با پنجره هایی رو به رود و هیچ قفسی در این خانه نیست و هیچ قلابی را نیاویخته اند آنها از عظمت حرف می زنند و رود جریان دارد ،کوهها قد برافراشته اند و پرندگان قلب باد را می شکافند- اینجا سکوت معنا ندارد اینجا موج سراسر شادیست و زیبایی - اینجا کسی حق ندارد به ماهی های رود ،دست درازی کند یا با ولع آهویی را صید کند،همه چیز به دست طبیعت داده شده است و حکمران آن خداست و طبیعت یک وحشی زیباست. برگها را نوازش باید کرد .و غرق جریان رود شد یا از اون بالا شیرجه زد تو آب ،اینجا می شود دعا خواند - و با دم و بازدمی عمیق کرد .اینجا تو رویا نخواهی رفت چون یه دل سیر می شواد اینجا خدا را دید

نظرات ()



عکسهای پاره
نویسنده: آریا روزبه - جمعه ۸ امرداد ۱۳۸٩

عکس های پاره

حجم بغضی روی خاطره ها

سکوت

دلهره ای عادی ،ترسی فروریخته و خواهشی از بد نگفتن

منطقی سست،گریه هایی از جنس شب

جدالی از سر سادگی و حمایتی از نوع حماقت...

تنهاییی به رنگ سکوت ...شبی پر از درد ...دردی مکرر...آرزوی مرگی آنسوتر ...

عکس هایی پاره ... خاطراتی کهنه... منتی پوچ

دستانی تنها تر از خدا و اشکی از من روی جاری گونه ها

نظرات ()



ترور محکوم است
نویسنده: آریا روزبه - دوشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٩

ترور محکوم است ،کشتن انسانهای بیگناه هیچ توجیهی ندارد.

عملیات انتحاری در مسجد جامعه ی زاهدان دل همه ی ما ایرانیان را به درد آورده است و هیچ انسان آزاده ای از چنین خشونتهای کوری استقبال نمی کند و آن را محکوم می کند .باید با درایت به مسئله نگریست مسئله را تجزیه و تحلیل کرد . هر گونه اقدام نسنجیده ای اوضاع را بدتر میکند .امنیت استان ،برای تمام مردم سودمند است ،با خشونت و ناامنی همه ی قطبهای جامعه از اقتصاد گرفته تا فرهنگ دچار آسیب می شوند . دیدها عوض می شود رفتارها تغییر می کند . هیچ انسانی از کشتن انسان دیگر لذت نمی برد.به راستی چطور یک فرد راضی می شود که بمب به خود ببندد چی در گوشش خوانده اند چه چیزی را دیده است ؟!!!!!!!!!!!!!!!چطور می شود که افرادی از این دست امنیت و اعتبار یک جامعه را خدشه دار می کنند. چه کمبودهایی وجود داشته است تا جوانی ١٨ ساله با نادانی هم خود را به کشتن داده و هم دهها فرد بیگناه دیگر را؟>؟>بیایید واقع بین باشیم بیاییم با دیده ی بدبینی به هم ننگریم .

به امید جامعه ای آرام

تسلیت و اظهار همدردی ما به تمامی از دست رفتگان این حادثه ی سیاه به امید امنیتی پایدار

نظرات ()



روز رفتن
نویسنده: آریا روزبه - شنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٩

رگام شدیدی بود بوی کاهگل و تگرگ بی امان و نخلهای خرما که آسمان را نقاشی می کردند و پدر که در ایوان ایستاده بود و دعا می خواند و می گفت خدایا رحمت بده نه غضب

باران سختی بود پرنده ها خیس لانه بودندو پدر به باغها می اندیشید به درختان خرما که تازه بر کرده بودند و باد آنها را همچون دانه های تسبیح به پائین می غلطاند .

رگام تندی بود و پدر در ایوان بود ،تازیانه ی باد بر شاخه ها زخمهای ماندگار می کشید .صدای رود می آمد هر وقت رود غرش میکرد آدمی را در خود می برد. رودخانه گل آلود بود.

.

.

.

٢٠ تیر روز رفتنش بودسحرگاه بیستم تیر هنگام نماز خواندن هنگامی که خورشید هنوز خواب بود ... روز محو شدن یک دنیا خاطره برای من

٢٠ تیر ،من در غربت و پدر از خانه می رفت ،پدر در آغوش خاک می رفت و من بی نصیب از دیدار آخر...

.

.

.

نظرات ()



عاشق
نویسنده: آریا روزبه - پنجشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٩

تقدیم به تمامی شاعران بلوچ به آنهایی که حس زیبایشان را به اشتراک میگذارند

تقدیم به همه ی آنهایی که حتی یک حس مشترک با غمگینی پرنده ی در قفس داشته اند:


راه را با تو بوده ام ،هم اشک تو قطره شده ام ،همبغض تو هق هق

با لبخندات به وجد می آمدم و با سکوتت غمگین

با شعرات به حس ناب رسیده ام ،به حس غرور ،حس تاختن بر ریگهای داغ بلوچستان

شمشیرم را می بینی ،جلایش را برای کشتن نیست ،برای راندن است راندن متجاوزان وحشی برای ترساندن است .

بلوچ من هم پیاله ی شادی و غم من ،چهره ی سوخته ات را بر دفتر سفید دخترکم می کشم تا بداند ما قلبمان به وسعت دریاست،و شعرمان از اندوه قلبی ست که عشقش را به تیرک ها دیده است .

من می نویسم و تو می خوانی ،تو می نویسی و من بغض میکنم ،قلممان را می بینی چه مغرورانه حق را فریاد می زند . مرغ حق،سه قطره خون و جنونی در نگاه متجاوز و صبحی روشن اینک به درگاه ایستاده است.

نظرات ()



آمدی
نویسنده: آریا روزبه - سه‌شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٩

با یک آهنگ شروع شد

رویش ،آغاز زنده بودن ،طراوت در آغوش آب،حس ابدی غرق یک نیاز

گل و حضور سبز چشمانت در باغچه ،لبخند من،دو انگشت تا بند احساس نازک تو

رویشی آغاز گشت ،گیج گیج شده بودم ،غرق خون ،آمده بودی تا امتداد شکل گرفتن

آمده بودی تا دستان نازک ساقه ای شکننده را در باد رها کنیم

شب شد،باران گرفت بوی علف ها می آمد و من دو بند با احساس فاصله داشتم

غرق خون شد بوسه های بی دریغ من

و شمع را خودم فوت کردم تا سوختنش را به نظاره ننشینم

نظرات ()



پدر
نویسنده: آریا روزبه - جمعه ۱٤ خرداد ۱۳۸٩

پدرم تنهاترین مرد دنیا بود،چه سکوتی که سالها با تو بود

پدر من ای پدر غریبه

خوابت گرفته پدر برو بخواب چشمهای گود افتاده ی تو بغض گلوی منه

عصایت که گذر زمان بودرا دیگر تنها می بینم

همیشه توی خواب من سفید پوشیدی سفید پر نور

راستی پدر ،بعد تو باغستان نرفتم ،نخواستم بغض گلها بشکند

خاک تو را باد برد ،تو را هم باد برد ،مرا هم باد می برد

از یاد می برد مرا،پسرم- همانطور که من از یادت بردم

عاشق روزهای جمعه بودم چون میدونستم صدام میزنی و من هم صفایی به سر و صورتت بدم و موهایت را کوتاه کنم تا در صف نماز جمعه باشی...

دیگر جمعه ها منتظر صدایت نمی شم پدر ...

 

نظرات ()



باغ من
نویسنده: آریا روزبه - چهارشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٩

به زمان آمده بودم

فصل سبزه ها بود و فصل حاصل ها

کشاورزان دلهایشان پر غوغا بود

فصل رسیدن بود ،فصل چیدن بود

آب در جوهای باریک و کم عق سوی درخت می رفت و درخت علف هرز را نوازش میکرد و با او گرم گفتگو بود.

کشاورز لباسش را به درختی آویزان کرده بود و در جوی آب بزرگ آبتنی میکرد جویی که از باغ ارتفاع داشت

ماهی ها به پاهای پر از ترک کشاورز نوک می زدند ،و کشاورز غرق خدا بود ،میوه ای از درخت به جوب افتاد و ماهیان باله زنان.

و کودکی که زیر درخت انبه  با خاک نم باغچه ای درست کرده بود ،و منتظر بود تا انبه ای دیگر بیفتد .

زندگی این بود ،کشاورز خوشحال بود و مشغول ،فصل رسیدن آمده بود .

.

.

.

.

سالها گذشت کشاورز مرد،باغ گریه کرد،کودک را از ده راندند،پرچین های باغ شکست ،چند تا معتاد آتشی زیر درخت روشن کردند ،درخت بی صدا می گریست . . .

 

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »