این باغستان آخر سر مرا از شادی خواهد کشت
من که جز گرمی دستای تو چیزی نمی خوام، درست عینه درویشای دربه در
خیس جویباری ،لیز جلبک ،به که چه افسون انبه را به تماشا نشسته ای
دنبال یه حس ناب هم میشود اینجا بود من که کره خره سفید را می بینم که چطور از شادی جفتک می زند و باغ خدا پر است از پرسه های پدر
کره خر جمعه،دهقان زحمتکش ،بهم قول داده که یکیشون را بهم بده اما میدونم بابام مخالفه....
انگار سرسبزیت با بودن بابا بود و بس ،امروز خشکی و جمعه ،هم دیگر کشاورزی نمی کند ...
امروز پر فحشم و نفرین
پر چشم غره هایی که دلیلش را خودم هم نمی دانم
امروز پر زخمم و درد .. پر رنج ...امروز معنی کثافت ترین واژها را می فهمم معنی رنج را معنی اشکم را که در گرمای چهاردیواری مرا به آن روزها می برد
امروز هیچکس یار نیست ...این زالوهای خونخوار رنج مرا دوچندان میکنند
امروز من عاشق مرگم عاشق تمام شدن این صفحات درد
امروز من پر تهمتم ...پر جنگ
امروز من به مردن می اندیشم و پنجره را دیریست تخته کرده ام تا مبادا دلخوشی هام گل کند
امروز من محتاج هیچی نیستم
امروز من خود یک پارچه دردم