من درخت سیبی بودم رسته در این خاک زخمه های تیر صیاد بر بدنم پیوسته در یاد

من نه به میل خود بل با عشق یک عاشق روئیده بودم عاشق اب و افتاب

هم گل و بهار هم پائیز هم زمستان نقشی از من در این سرزمین

حالا میگویم بگذارید افتاب را ببینم و بگذارید درخت باشم و از اکسیژنم  سیر شود دل یک پسر بچه

من ایمانم را در سرپنجه های خودم محکم نگه میدارم و عفت چشمانم را بر دشت میدوزم و اعتقادم را بر سینه ام حک میکنم و هیچگاه نمیمیرم حتی اگر تبر بر ریشه هایم جریان یابد