پدرم تنهاترین مرد دنیا بود،چه سکوتی که سالها با تو بود

پدر من ای پدر غریبه

خوابت گرفته پدر برو بخواب چشمهای گود افتاده ی تو بغض گلوی منه

عصایت که گذر زمان بودرا دیگر تنها می بینم

همیشه توی خواب من سفید پوشیدی سفید پر نور

راستی پدر ،بعد تو باغستان نرفتم ،نخواستم بغض گلها بشکند

خاک تو را باد برد ،تو را هم باد برد ،مرا هم باد می برد

از یاد می برد مرا،پسرم- همانطور که من از یادت بردم

عاشق روزهای جمعه بودم چون میدونستم صدام میزنی و من هم صفایی به سر و صورتت بدم و موهایت را کوتاه کنم تا در صف نماز جمعه باشی...

دیگر جمعه ها منتظر صدایت نمی شم پدر ...