نگاه گریان و صامت یک زن با فرزندی نحیف و بیمار در بغل ،مرا می آزرد

نگاهی که به دیوار سفید مطب دکتری دوخته شده است نگاهی غمگین ،نگاهی روستایی ،نگاهی که میگرید ولی نه اشکی و نه حرفی ،بغضش آنچنان نمایان است که بخاراش روی آینه می ماند و هر چی دیدن است را کدر میکند...

چه می شود کرد ،خیلی وقت است ترازوهای عدلمان به ریا آمیخته شده است کجاست که فرهاد داد بزند والا پیامدار محمد