چریکهای خسته و تنها گوشه ای نشسته اند و دستانشان در سر ،در فکر فرو رفته اند .

تفنگهای قدیمی با  قنداق چوبی 

و نور قندیلی که کم سو ، سو سو می زند

انگار شکست تلخی خورده اند

این همه تکاپو برای چه کسی ....

مردی می آید محکم بر میز میکوبد و بوی نم در اتاقک محقر و پوتینهای پر گل چریکها

شب دیر گذری بود نفسها در سینه حبس بود

چریکها راست ایستاده اند سینه ها جلو ...

مرد نیشخندی می زند و خطابه ای از جنس ریا میخواند

چریکها،کودن ،دیر فهم ،اشک می ریزند و به کودک در صحنه نمی اندیشند و پرند از اعتقاد پوچ

و ناگاه لبخندی به اشک می گراید و انفجاری قلبی را از حرکت باز می ایستاند

.

.

.