راه را رفته ام جاده های خاکی و غروب افتاب و ستاره ی صبح که درخشان است و مردی انسوتر نماز میخواند .

زندگی پشت شیشه های گرد گرفته و افتاب سوزان تمپ و بلو

راه را رفته ام متظر شهری با هزاران عقیده

پر گرد و خاک خستگی راه و دختری که از اول راه به تو زل زده بود و زبانت را نمی فهمد

در این پاتوقکده های کوچک که دود پتی با ولع سر کشیده می شود قمار بازان نشسته اند و شب را به صبح می رسانند

و یک بطری آبجو و سنگینی الکل و تلویزیون هتل که تا صبح روشن مانده است و پنکه سقفی در هوای شرجی اش نصه جون کار میکند

هوای همیشه ابری و ازدحام جمعیت

و من

می روم

تا نوجوانی هایم را دربازارها مرور کنم