به تو می اندیشم که دیگر هستی ولی نیستی

به تو می اندیشم که هستی و چشمانت  گسترش مهر است و وجودت برکت

به تو که هنوز به رسم ما سیاه پوشیدی و سوگت ابدی است

ای ملکه ی جاودانگی من ،مادر من ،دلم پس از کوچ برگهای سبز فهمید که سرگذشت بارونی ما موهوم هست ...شاید روزگاری شود نبودن را تجربه کنیم نبودن در میان تاریخی جاری در میان حوض اکنون و گذشته.

مادر ای فرمانروای مهر و عاطفه دستان پر برکتت را بر سرم بکش تا لحظه ای زیبایی را درک کنم و بفهمم که مقدس ترین آفریده ی خدا مرا نوازشم کرد