برایم حکمت را بنویس...تو چنین پندار که من متهمم

دفاع!!!! هیچ.

حکم:اعدام...بگذار طناب دارم را ببوسم مجالم ندهید چون خود زین زیستن راه گریزی می خواستم...

دیگر ترس را کشته ام ...بودن یا نبودن ...زیاد مهم نیست ...این است فلسفه ی زیستن.

سکوت .سکوت.سکوت ...

زندگی چی بود...

چی بود ...

حکمم را می بوسم و سکوتم را پاس می دارم چون می دانم تو هیچگاه نمی دانی ...

و چه کسی می گوید حق با من است؟کسی جز من نمی داند که ظلم را تا قطره آخر چشیدم اما نمی دانم به چه جرمی؟