باغستان بود و هیچ،بعد ده سال از پشت کاهگلی هات رد شدم ،جرأت نکردم خشت خامتو ببوسم،انگار دیگر مال من نبود!!!!

کودکی هام که رها بود و توی این کوچه ها پرسه می زد...

مخفیانه بود...گذر من از آدمهایی که از جنس خدا نبودند...گذر من از هوایی که انگار یک زمانی نفس می کشیدم