گلهای پشت پنجره دلشان باغچه نمی خواهد؟یا انقدر وسیعند که به دشت می اندیشند؟

 عادتهای خیس را اندکی روی افتاب بگذار شاید قریحه باران بر ان بتابد
 من ذوق شب را هنگام سحر میدانم هنگامی که مرغ سحر میخواند تمام انتظار شب ان لحظه است
 من از شعر میدانم خدا هست من از ترتیب میدانم خدا هست
 کاش میدانستیم دل کودکان شهر چه میخواهد ا بابا نوئل می شدم با انبوهی از هدایا
 و از دودکش ها محقر بالا می رفتم و انها را طلایی میکردم