دلم سخت گرفته،حالتان بد بوده و هست اما نمیدانید گله از بخت خود میکنید،چنین نیست-بختتان شبیه خورشید روشن است این سایه های کدر که میبینی ادمیانی اند که جلوی نور ایستاده اند تاریکش کرده اند و غافل از بیم مجازات شادند و سرخوش-

آدمیانی که جز لاف-بهتان-غیبت سرگرمی دیگری ندارند -مریضند و ناراحت و مالیخولیای مغز خود را نشر می دهند با این باور که خود برتر و سرترند اما غافل از آن که آنها هم نمی دانند.

همیشه برایم سؤال بوده آیا خدا غمگین می شود؟! نمی دانم اگر نشود به من ربطی ندارد ولی اگر می شود شعله های آتشش را در این دنیا میخواهم به نظاره بنشینم می خواهم سیگاری دود کنم و به نمایش سوختنشان بنشینم تا شاید دل کودکی -مادری-دختر باکره  ای شاد شود...

دلم گرفته است این خیابان سیاه چه بی انتهاست چون از انوار جدا مانده است.

دلم گرفته است،از ناتوانی دستانی که قلبشان جز عدل نیست.

دلم گرفته است.من قادر نیستم بی عدالتی این روزها را ترسیم کنم.

دلم گرفته است نه برای قفس خویش -برای حس غریزه ی زنی که شوهرش سالهاست پشت پا به او زده است او سکوت کرده است چون نه برادری دارد نه خواهری و نه پدری و مادری او تنهاست و با لبخندی که خود نمیداند چیست...

این پرده کی می افتدد چشمانم از این نمایش خسته شد