فکرم مشوش است شبیه اسب رم کرده ای که سر به طغیان می زند. هوشیاری ام را زبانم در ربوده است.

و اینک دلهره را تصویر میکنم بر وجودم

در شهر ددان نشسته ایستاده راه می روم.

در شهر ددان مردن چه زود اتفاق می افتد

در شهر ددان زندگی سخت هست

حالت بهم می خورد از همه کس دوست همسایه برادر

در شهر ددان خدا هم گذر نمیکند.

در شهر ددان چشم غره به بوته یاس سفید افتخاریست.

ننگ بر شهر ددان ننگ بر ددان ننگ بر اینچنین بی مایگانی که وجودشان و شرافتتشان بر ندانستن است.

در شهر ددان باید شاخ داشت باید زد باید خون بر پیاده رو نقاشی کرد