کسانی که حق را ناحق کردند،حق آنها را ناک اوت کرد.

درمیان دود سیگار و سرفه ممتد آن مرد بیمار یکی اینو گفت و مرد به دیوار زل زد به یاد گذشته ها،میان دود قطار و سوت ممتد ان،میان صورتی که روی شیشه یخ زده بود. میان دستهایی که  در تقلا بود. و چشمانی که ترجیح میدادند نگاه نکنند و قلبی که ترجیح میداد حس نکند و اندیشه ای که ترجیح میداد نیندیشد.

چه پست فطرتانه هست که میدانی حق با تو نیست ولی سکوتی شیطنت بار و زیرکانه میکنی و به خیال خودت برده ای،اما دریغ که تو همیشه باخته ای

مرد نعره ای کشید و مشتش را محکم بر دیوار کوبید و دیوار رد دستانش را بر خود ثبت کرد، دستش را بر سر گرفت و گفت لعنتی بس است دیگر بس است دیگر...

سوت قطار به صدا درآمد و من  با عشق سویش رفتم و دوان و دوان و با هیجان کنارش نشستم و دست دور شانه هایش انداختم ...