این شعر نیست خطابه ای است به شاعر مجهول زمان تا بلند بلند در بلندی شهر بخواند و با ایماها و حرکات حق به جانب به عقابی که آسمان را به زمین می پیماید در حسرتی موشی کور،نفرین بفرستد

آه چه حس لطیفی ،تن گیاه میلرزد و آنسوترک دیوار کوتاه شاعری مجهول با چند دستنوشته و زندانی که می شود توش دراز کشید و به سقف عنکبوت گرفته ی آن چشم دوخت و حس کرد که ژان پل سارتری و الان است که بغل دستی ات شلوارش را خیس کند و وانمود کند که نمی ترسد.

اینجا چوبهای خیس و پاهای لرزان این شاعرک مجهول و دوصد بار به خود نفرین می فرستد این چه شعری بود که من گفتم ...


یک قوری که سوی تو می آید و لبخند تو و حوری زیبا روی با لبخندی زیبا و کمری باریک و موهای طلایی ،توی سرت میخورد پاشو توی رویا رفتی باز، الان وقتشه به دارت بزنیم پاشو ..

سرتو تکون میدی اونم نه یکبار چند بار و تو دلت میگی : ای بابا رویا هم بهمون نیومده

اینجا تو این دشت من رها و آسوده در فکر توام که به دار آویخته میشی و پوستت کنده می شود اینجا من به تو می اندیشم به دستهای تو و چشمهای تو که به دار آویخته خواهد شد

آه چه خوش خیالم من .. آسوده و راحت شاید با یک آمپول آرامبخش وارداتی