اندیشیدن به هیچ ،غرق اوهام درست شبیه تابلوی دورترین نقاش شهر

ترکیب رنگها برای گفتن اندیشه ی کابوس وار تو

شبیه روشن فکرها سیگار کشیدن و خیره شدن به نقطه ای در دیوار

دست تو نیست برای همین است تصمیم گیرنده نیستی تلفن زنگ میخورد و ماموریت برده گونه ات شروع می شود انگار تصمیم به تغییر گرفته ای یا شاید دلخوش کردن چند عوام کوچه بازاری به تفکری سرتاسر پوچ

راه می  افتی غریب و بی کس غرق در اوهام و نگاه دختری سبزه انطرف خیابان لاغر و تکیده

دست خودت نیست انگار اینجوری این غم و دردها شبیه دودها به هم امیخته اند ...

دست دزدی در دزدیدن یک نارنگی اشکت را میریزد و شخصی سوار بر بهترین خودروی شهر

عدالت را میخندی و قدرت را می بینی ..گاهی باید سکوت کرد برای کامل شدن سکوت نیاز است...ما اینجا در تابلوی نمایان زیستن نگاه کرده اییم و قاضیان را دیده ایم و شلاقها را بر گرده ی نحیف مردانی از جنس باران شنیده اییم

قوی نبودیم و از مردن می ترسیدیدم به راستی چیست این زندگی و این وابستگی

بعد تیری که پیشانی ام را نشانه گرفت تازه پرواز را اموختم و تازه رها شدم در دود و اسمان و شبیه هیچ جسمی نبودم