سکوت کردم تا پرندگان نجوا کنند من به دشت امدم تا بین گلها رها بشوم و سرمست از اسمان ابی و پرتوهای نور

قلبم را می دیدم در دشت که مجنون وار رقص سماع می کرد

من ایستاده ام و به زاده شدنم می اندیشم هنگامی که بغض هیچکس جز من گرفت و نوازش های مادر و  لبخندهای پدر

و خوشحالم که هنوز چون اسب سرکشی رها و ازاد ام در دل جنگلهای ازاد خدا

فکرم را گوشه ای می گذارم و ان را خاکستر می کنم و در گنگ می ریزم 

گوش میکنم به پرندگان که پرواز از یادشان نمی رود

حقیقت را دنبال کرده ام نمی دانم چرا مرا به دشت اورده است

رو به خدا می ایستم هنگامی که شانه هایم می لرزد و جز او هیچ کس و هیچ چیز معنی ندارد---

 به سلاطین مرده ی شرمساری می اندیشم که ذکاوت و درایتشان چونان تخته ای اب خورده ای رو به نابودی رفته بود .