به زمان آمده بودم

فصل سبزه ها بود و فصل حاصل ها

کشاورزان دلهایشان پر غوغا بود

فصل رسیدن بود ،فصل چیدن بود

آب در جوهای باریک و کم عق سوی درخت می رفت و درخت علف هرز را نوازش میکرد و با او گرم گفتگو بود.

کشاورز لباسش را به درختی آویزان کرده بود و در جوی آب بزرگ آبتنی میکرد جویی که از باغ ارتفاع داشت

ماهی ها به پاهای پر از ترک کشاورز نوک می زدند ،و کشاورز غرق خدا بود ،میوه ای از درخت به جوب افتاد و ماهیان باله زنان.

و کودکی که زیر درخت انبه  با خاک نم باغچه ای درست کرده بود ،و منتظر بود تا انبه ای دیگر بیفتد .

زندگی این بود ،کشاورز خوشحال بود و مشغول ،فصل رسیدن آمده بود .

.

.

.

.

سالها گذشت کشاورز مرد،باغ گریه کرد،کودک را از ده راندند،پرچین های باغ شکست ،چند تا معتاد آتشی زیر درخت روشن کردند ،درخت بی صدا می گریست . . .