دو تا بچه جلوتر حرکت میکردند مادرشان در وسط و پشت سرشان دختر ١٣ یا ١۴ ساله شان، مادر نوزادی در آغوشش بود ،همینطوری می آمدند جلو -- نزدیک من که رسیدند مادر رویش را به دخترش که پشت سرش حرکت میکرد انداخت و دختر معصوم و بیگناهش با اضطرابی وصف ناپذیر چشم در چشمان مادرش دوخت ،مادر یا نامادری نمی دانم و. رو به دختر گفت : سرتو بندازپائین گمشو

و دختر کوچک که اضطراب از گوشه های چادر مشکی اش سوی خیابان می آمد چشم به سیاهی خیابان دوخت و روسیاهی دنیا رو در یک لحظه دید چه می توانست بگوید به این تحجر وصف ناپذیر که زائیده ی جهلی خفت بار است ،و این چنین خواهد بود که سهم  او از گوشه ی آسمان هراس باشد و آرزوی طغیان از سوی کسی داشته باشد