راه رفته بودم اینجا را ،چشمه مسموم زیر پاهای متوحش تو اندازه ی یه عمر کرکس، احساس عذاب وجدان میکرد ،پس زدن همه و دیدن چهره یک ده

آبی روان و درختانی  که بسوی آسمان بودند و خانه های تیره و کدر

سیمهای برق که  اندیشه هایشان زمین تا زمان متفاوت بود

خانه ی من در این ده کجا بود و سهم من از زیستن

امتدا یک کوچه شوم و چند مغازه که مغازه دارانی را چشم به مشتری کرده بود و طمع در دلهایشهان موج می زد

پیرمرد وسوسه گر و ریشهای انبوه و دختری که خراب بود و دستهای چروکیده ی روزهای دوشنبه بر صافی چرک آلود سینه ی نیاز آرزوی دیرینه

خیابون مسموم و آدمهایی با لباسهایی متفاوت و نگاههایی که خالی تر از خالی بود و تفکر کنج عزا گرفته بود و مادری نبود تا گریه را بفهمد و نه برادری که از جنس  تو باشد

بوی حشیش و بنگ . و چشمهایی که فقط باز بود و حتی امتداد خود را نمیدید

پچ پچ مواد فروش و معتاد و التماسی که گوشه دستانش بر صخره ی بی تفاوتی می کوبید

کوچه ای متوحش طی شده در روز و شب

تیر برقی در نگاه ارتفاع و رسیدن به دالان قدیمی ترین خونه کاهگلی که حتی تنهایی های خود را در آن گریسته بودی

نه دوستی نه رفیقی

.

.

.

.

.

شهری نه از آن سوی این ده و نه دهی در قلب این مردمان بدسرشت

تازه می فهمم این درختان چقدر تنهایند و زمین آنجا با کراهت ترین زمین دنیاست

کاش هیچ وقت زاده نمیشد اندیشه ای که در دلش میفهمید بغض این زمین یعنی چی.