همه دنبال یک شعر بودند همه به یک آرمان می اندیشیدند ،به یک قاب بر پوست زمخت شهر

همه سرود می خواندند با هماهنگی لب ها و دستها و و چشمها ،جمعیت یک دست تحسین شد و تو که از شرم و حیا ،لبخندی بر صحن قلب دلواپس زدی ،و دستهای من که با چشمهایم به حریم سبز چشمانت  بود . هنگامی که جمعیت یک صدا دست شد تازه فهمیدم باید جدی تر باشم ...اون بالا ایستادن رو در روی همه شدن ،یعنی قضاوتی  را مرتکب شدن .حتی یک لیوان آب سرد هم صدای قلب تو رو کم نکرد .فقط یک خواهش شفاف بود که راحت صدایش را می فهمید و آنهم حسی عاشقانه ی یک معصوم

چقدر معصوم شدن در بیشه زار گرگها سخت است،پیامبر را مرتکب شدن قلبی از جنس آسمان می خواهد ..و من همچنان می روم تا صدای قلب تو را بلند تر بشنوم