دلم به هوای زندگی خوش است،به وزش نسیمهای روحبخش

به حق خودم برای زیستن می اندیشم،چه تابلوهای غمگنانه ای جلوی راهم ودستی که هشدار میدهد

اشتتباهی آمده ام ،اشتباهی سکنی گزیدم هیچی از آن من نیست نه نسیمی نه شوره زاری

محکوم به اطاعتم محکوم به محکوم شدنم ،این همه خنجر از هم کیش خود

برادران من تو سرزمینم اشتباهی زندگی میکنم

مرزهایش را نمی شناسم جواب باید پس بدهیم

جنگ عقیده وه چه سرو صدایی راه انداخته است

به غرامت خواهی سالیان دراز پرداخته اند

من و مثل من محکومیم تا سکوت را زندگی کنیم ،از قاضیان شهر حکم زندان بگیریم –چه حکمهایی را قضاوت میکنند قاضیان ناهشیار و بیگانه ی خاک من

چه تنفری دارند برادرانی که خاک من را تصرف کرده اند

به دوستم که کارشناسی ارشد را با اشک بدرقه میکند و می گوید چه ببیهوده پشت نیمکتهای آرزو سر کردم

همه چیز خلاف جهت خود امتداد پیدا میکند

این ساعتهای دلگیر ،آیا می دانند چه ظلمی به من شده است

آیا زمانی خواهد رسید من با اطمینان خاطر حرف بزنم و آزاد باشم همچون پرستوی سبکبالی که در آسمان پر می گشاید

چه بیرحمانه بالهای ما را قطع کرده اند و پایمان را به میله های تکرار بسته اند

چقدر حیوان بودن خوش است وقتی انسانی را از یک حیوان هم کمتر در نظر میگیرند

کسی هست آیا؟ مرا بفهمد