دو نخل کوچک همراه کودکی من بیرون ایوان در حیاط خانه ،دست من در نوازش دانه های قرمز خرما کودکانه می چیند -نمی دانم چرا قد کشیدم و دیگر دستم به نخلهای دیروز نمی رسد.

دیروز خاکستری من پر رویا بود و خواهش-همراه و پشت سر -مطیع و آرام -ترس های کوچک دلهره های تمام شدنی -کودکی من ساقه بود که ترد بود و دیگر سخت سر شده است و نافرمان -دیگر حتی میشود از دور قداست ها را دید و سنجید .

دیگر می شود مادر را فهمید که چقدر دوستت دارد و در غم دوریت اشک می ریزدو هنگامی که تو را می بیند در آغوش میکشد و همراهش گریه میکنی و بغضت می شکندو خواهرانت که از دیدنت به وجد می آیند دیگر حتی می شود فهمید که مادر و پدر چیز دیگیریست.

...دیگر میفهمی که همه چیز چه زود تمام می شود ...

دیگر باید یادم باشد که سفرم کوتاه باشد همچون زندگی پدر ...