چقدر تو لکی رفیق باها پاشو دستاتو بده من میخوام  تا ته این آبادی مرموز بدویم داد بزنیم اضطرابها را بخوریم بیخیال شیم به چی فک میکنی به آدما! عجبم از تو که با این همه بزرگیت میری تولک میری توی درون آدما دنیاهای سیاه و مرموز و سخت ،ول کن بابا اون درپیت دختره رو که چش تو چشات کرده بود و بهت زل زده بود اون فردا میره باهات حرف هم نمیزنه ،اگرهم بهش زنگ بزنی میگه : شما ؟؟؟؟- انگار که اصلا از دم مسلمونه و پاک . پاشو دادا  دیگه الان وقته عاشقی نیس میبینی گلوم خشکه از بس داد زدم از بس فریاد کشیدم اینا همه کشکه دوغه ماسته . پاشو بابا آبی به صورتت بزن اون دختر ی که چش تو چشات کردو یواشکی با عشوه خندید فردا دستش تو دسته یکی دیگه میشه ،اون فقط روزی برای خودش خواهد گریست .

عجب دنیایی هس دادا گله میکنی اما هیچی نگو مرد باش حرفتو قورت بده به هیشکی نگو به هیشکی  در درون خودت هم زمزمه اش نکن

خوش خیالی برت داشته عاقل باش دور و برت را ببین این نگاههای همیشگی تو رو مثه خوره از درون میخوره ،شعری مینویسی از سر عادت یا میری پیش شاملو

چقدر تو فکری

از تو لک در آ

به عاقبت پرستوها بیندیش

به کوچ که سرآغاز تغییر است

و به قلبت رجوع کن -همراه همیشگی و لجباز تو -کمی صبور باش آینه ها فرصت تماشا را می گیرند کمی صبور باش گل خواهد پژمرد و گیاهان در زمستان بر جنازه ی مردگان خواهند گریست