کسی میگوید نرو به من که ایستاده ام و شانه هایم از اضطراب و سکوت سنگینی میکند

میگویی خوش به حالم ،-چیزی نیست بگویم- این را در کنج قلبم دفن کرده ام که حرف نزنم و بپذیرم و خم به ابرو نیارم . ترس را دیریست از یاد برده ام .سکوت من و دم فروبستن و ماندم از بهر چیز دیگریست نمی دانم این دل را تا به کی یارای طاقت چنین طوفانیست اما سکوت کرده ام و خوب میدانم روزی خواهم رفت روزی با خاطره ای شاید در ذهن یک کودک یا در ذهن یک دوست ...

یاد گرفته ام هر وقت دلگیر شوم سکوت کنم و توی سایه های دلهره گم نشوم یاد گرفته ام من تنها خودم هستم ،و روزی تنها خودم را از یاد خواهم برد