بدرود

دستانت دعا را برداشته بود و من اندکی از خدا را نوشیده بودم-شب های شادکامی من یادش بخیر ...

پدر،مادر،بدرود شهرتان را و خدایتان را و همه ی دعاهای مستجاب نشده ی نیمه های شب هایتان را،بدرود همه، بدرود کوچه،بدرود لجن های جاری در خیابان وهم

بدرود ای غمگین ترین بغضهای  کودکانه

بدرود روستای مفلوک حیط-بدرود کللن(kollenn-بدرود کهن(kahn کثیف بی آب گنج آباد

بدرود زمین خاکی پر از درد -بدرود سبزه های تکراری و آسمان آبی و ممتد و هیچ

بدرود- هیچ من بسوی تو می آیم دستانم را در دستانت اگر نگیری دیگر هیچ!

شب نشاطم امشب است چون نه گمانی است و نه لبخندی و نه حسرتی

بدرود آدمیان شبیه من ---من گوسفند قربانی نکردم و اگر از پل صراط نگذشتم به درک

/ 4 نظر / 3 بازدید
سیاوش

سلام وبلاگ جالبی دارید. ممنون میشم به ما هم سری بزنید.

شادی

چرا من از نوشته هات هیچ چی نمی فهمم؟

شادی

عجیب است که پس از گذشت یک دقیقه به پزشکی اعتماد می کنیم؛ بعد از گذشت چند ساعت به کلاهبرداری ! بعد از چند روز به دوستی بعد از چند ماه به همکاری بعد از چند سال به همسایه ای ... اما بعد از یک عمر به خدا اعتماد نمی کنیم !

شادی

چند خط شعر، چند رج حس، یک روح نخ‌کش شده، چند ورق کاغذ و یک قلم، دم صبح، تکرار، تکرار، من احساس را؛ حوصله را؛ خسته کرده‌ام؛ داستان همین بود ...