به حال خود

تنها

این کلمه چقدر نزدیک است ،چقدر در وجود من است ،تنها،بی کس،شب زده،غمگین،بغض تو گلو مونده،

زندگی عاشق این کلمات هست یا شاید هم زندگی ماها

می خوام بمیرم

درست عین یک پرنده که تمام چیزش پرواز است و نمی تواند پرواز کند درست عین یه ماهی تو تنگ بلور می خوام رها بشم از این زندگی ،از این تنهایی، از این بی کسی ،

شب بود ،دور دستها ستاره ای سو سو میزد

بام خانه ها دور بود بام خانه های گلی که توی شعر سهراب شکوفا بود تو دل من خون بود

راه حوصله میخواست و دلخوشی ،من به چی دلخوش باشم به کی دلخوش باشم

همه چیز در فکرم جریان داشت ،بیجهت نمیشود غمگین شد آه ای خدای من خسته شدم از این فکرهای موذی ،جرأت مردنم ندارم اگه که داشتم اینا رو نمیگفتم

شب بود

همه چیز خواب بود

جز من و یک جیرجیرک

ستاره ها سو سو میزدند

ستاره سوسو می زد

فریاد دیوانگی ست من سکوت میکنم گرچه دلم میگیرد

 

/ 1 نظر / 6 بازدید
وصال

سالها پیش دل من به عشق ایمان داشت که در آن نغمه ی جان بخش تو از دور شنید اندرین مزرع آفت زده ی شوم حیات شاخ امیدی کاشت چشم به راه بودم که تو کی می آیی؟ بر سر شاخه ی سر سبز امید دل من تو کی می خوانی؟ علی شریعتی سلام وبلاگ قشنگی داری خوشحال میشم در صورت تمایل با هم تبادل لینک داشته باشیم.