سردار روشنایی

شب دوستانه آمد شب با آرایشی از سیاهپوشان

در کوچه هلهله بود این همه گریه برای چه؟ گفتند سردار روشنایی مرده است

شب بود ، هنوز نوازش آفتاب روی پوستم حس میشد

این گرماست که ما رو بسوی نور فرا می خواند ،شب است من نمی ترسم کسی دیگر هم گفت من نمی ترسم

شب است ، من به روشنایی ایمان دارم این پرتوهای پر از غبار هوا مرا امیدوار میکند که سردار روشنایی هیچگاه نمی میرد

شب است
سکوت کرده ای به انتظار که ای که چنین اشکهایت را امیدوار میکنی

پاشو بشتابیم ،پاشو بشتابیم

/ 2 نظر / 8 بازدید