دیگر می شود...

دو نخل کوچک همراه کودکی من بیرون ایوان در حیاط خانه ،دست من در نوازش دانه های قرمز خرما کودکانه می چیند -نمی دانم چرا قد کشیدم و دیگر دستم به نخلهای دیروز نمی رسد.

دیروز خاکستری من پر رویا بود و خواهش-همراه و پشت سر -مطیع و آرام -ترس های کوچک دلهره های تمام شدنی -کودکی من ساقه بود که ترد بود و دیگر سخت سر شده است و نافرمان -دیگر حتی میشود از دور قداست ها را دید و سنجید .

دیگر می شود مادر را فهمید که چقدر دوستت دارد و در غم دوریت اشک می ریزدو هنگامی که تو را می بیند در آغوش میکشد و همراهش گریه میکنی و بغضت می شکندو خواهرانت که از دیدنت به وجد می آیند دیگر حتی می شود فهمید که مادر و پدر چیز دیگیریست.

...دیگر میفهمی که همه چیز چه زود تمام می شود ...

دیگر باید یادم باشد که سفرم کوتاه باشد همچون زندگی پدر ...

 

 

/ 4 نظر / 9 بازدید
محمد

سلام.خيلي قشنگ بود.بهم سر بزني خوشحال ميشم

وصال

باز باران سرود درد را می خواند من درون کلبه ی تاریک روح خویش در پی یک روزنه بودم در سکوت سرد شب هایم و امید مرده ی این دل من به دنبال یک سایه از تو و از خود جدا گشتم. باز باران صدایم کرد دست هایی بر وجودم لرزه ای افکند سخت تر از بارش مهر و وفاداری یا ریزش خواب سپید عشق. باز در حسرت یک شب پشت در ماندم تو را دیدم. ...........

سارينو

سلام دوست عزيزم دوست داري آمار وبلاگت بالا بره؟ اگه دوست داري لطفاً در سايت من ثبت نام کن بعد وارد پنل خودت شو دکمه بازديد اتوماتيک رو بزن بقيه کارو خودت متوجه ميشي اگرم سوال داشتي اين موبايل منه 09375443163 نيک زاد-طراح وبسايت

سارينو

سلام دوست عزيزم دوست داري آمار وبلاگت بالا بره؟ اگه دوست داري لطفاً در سايت من ثبت نام کن بعد وارد پنل خودت شو دکمه بازديد اتوماتيک رو بزن بقيه کارو خودت متوجه ميشي اگرم سوال داشتي اين موبايل منه 09375443163 نيک زاد-طراح وبسايت