فکرهای متواری

گلهای پشت پنجره دلشان باغچه نمی خواهد؟یا انقدر وسیعند که به دشت می اندیشند؟

 عادتهای خیس را اندکی روی افتاب بگذار شاید قریحه باران بر ان بتابد
 من ذوق شب را هنگام سحر میدانم هنگامی که مرغ سحر میخواند تمام انتظار شب ان لحظه است
 من از شعر میدانم خدا هست من از ترتیب میدانم خدا هست
 کاش میدانستیم دل کودکان شهر چه میخواهد ا بابا نوئل می شدم با انبوهی از هدایا
 و از دودکش ها محقر بالا می رفتم و انها را طلایی میکردم

/ 4 نظر / 10 بازدید
شادی

پرسه می زنم در باد پریشانم شاید شلاق های باد مرا به خود آرد پای درختی می نشینم به تنه ی پیر و خسته اش تکیه می دهم چشم هایم را می بندم کابوس دیشبم را مرور می کنم: فقط کفش هایت مانده بود خودت رفته بودی‏ !.. امضا : مائده حامدیان

شادی

خیلی دل بزرگی داری که به فکر بقیه ای[گل][لبخند]

شادی

فاجعــــه یعنى… آنقدر در تو غــرق شـده ام که از تلاقـى نگاهـم بادیگرى احســاس خیانـت میکنم!! عشـــق یعنى همین